همــــــــــــای

گریزهای هر از گاهی به زندگی



کارتون زیبای ناروتو کارتون زیبای ناروتو
360 قسمت زیرنویس فارسی
طولانی ترین و زیباترین کارتون جهان
مشاوره انتشار مقاله ISI
دکتر جلالیان: روش تحقیق، آمار
تولید مقاله از پایان نامه، ویرایش مقاله
X
تبلیغات در بلاگ اسکای

خدایا ازت متشکرم.
متشکرم که فرصتش رو بهم دادی تا حرفای دلم رو بزنم و بار زیادی رو زمین بگذارم.
متشکرم که گاه به گاه موقعیتش رو جور می کنی تا حسابم رو با دلم، خودم و دنیا صاف کنم.
متشکرم که کمکم می کنی تا بیشتر و بیشتر خودم رو بشناسم و اونی که می خوام باشم.
به خاطر امروز ازت متشکرم.

نوشته شده در چهارشنبه 21 بهمن ماه سال 1388ساعت 02:49 AM | نظرات (0)

خیلی ساده به نظر میاد..
وقتی اوضاع اونطوری نیست که می خوای باشه،  وقتی احساس می کنی خوشحال نیستی، وقتی انگار همه اش یه جای کار داره می لنگه.. باید یه کاری کنی. یه چیزی رو تغییر بدی. ممکنه که روزها یا شاید ماه ها طول بکشه تا بفهمی دقیقاً کجا رو، چی رو، چطوری ؟ ولی مهم نیست، مهم فقط اینه که یه جا سر جات نشینی و بند بشی. 
دنیا جای درجا زدن و یه جا واستادن نیست. باید به قول این خارجی ها Move on کنی. 
از یه مشکل کوچیک گرفته، از یه سوالی که سرش توی امتحان گیر کردی، تا بغضی که بی دلیل گوشه گلوت رو گرفته، یا حتی احساس یا فکر بدی که توی وجودت خونه کرده. باید بگذری. باید دنبال راه حل باشی. وگرنه یه روزی به خودت میای و می بینی داری رویاهات رو از دست می دی، و از آرزوها و ایده آل هات کوتاه میای. و کم کم از آدم بودن و معنیِ زندگی کردن دور و دورتر می شی.
آره خوب. هرچند ساده، توی عمل به این راحتی ها نیست. حفظ کردن روحیه Pro Active گونه کار سختی می شه گاهی وقت ها. اما بازم باید حرکت کرد و به یه جا بند نشد. 
فرقِ زندگی کردن با زنده بودن همینه. 

بابا یه تابلوی نستعلیق روی دیوار اتاقش داشت که نوشته بود: زندگی یعنی امید و حرکت.

نوشته شده در یکشنبه 18 بهمن ماه سال 1388ساعت 10:32 PM | نظرات (1)

امشب به گمونم همسایه هام مهمونی دعوت باشن، یا خوابیده باشن. شایدم دلشون نمی خواد فیلم و سریال تماشا کنن. بهرحال هر چی که هست، سرعت اینترنتی که از بلاکِ اونوری به اینور سهیم می شیم، به طرز عجیبی خوبه و این در چند هفته گذشته نادر بوده. 

این روزها خوبند و آروم. پُر از کار و تلاش. و در عینِ حال یک جور آرامشِ کلیِ خوبی درشون موج می زنه. امشب وقتی رسیدم خونه، به معنای واقعی احساس قناعت می کردم. 
یک هفته کامل رو به اتمامه. با روزهایی که هیچ کدوم به بطالت نرفتن. و حاملِ خبرهای خوب، ایمیل ها و نامه ها و اتفاقاتِ امیدبخش بودن. اتاقِ کاری که حالا مرتب تره و مقاله هاش به تفکیکِ پروژه ها طبقه بندی شدن. جلسه های مفید و تشویق گر. و در آخرم کلی نقشه و برنامه برای تک تکِ روزهای هفته آینده. 

واقعاً دیگه چی می تونم که بخوام ؟ 
غُری نمیاد که بزنم جز اینکه نکند اندوهی، سر رسد از پس کوه ؟ 
خدای مهربون هزاران تا شکرت.

نوشته شده در یکشنبه 18 بهمن ماه سال 1388ساعت 07:09 AM | نظرات (2)

Photo taken from here

امشب برف می باره... از همه زمین و زمان داره برف می باره انگار. 
اما هیچ مهم نیست که اتوبوس نارنجی نیومد. 
مهم هم نیست که بادِ برفی من رو با خودش اینور و اون ور می کشوند و به قول زیگی باید مواظب می بودم که دیر بود و هوا تاریک و شهر خلوت و ناامن.
یا حتی اینکه الان از شدت گشنگیِ زیاد سرم درد می کنه و باز فردای تعطیل هم جلسه و درس و مدرسه برقراره.
مهم فقط اینه که امروز بالاخره به قول این خارجی های گروه، Guts به خرج دادم و تصمیم عظمی رو گرفتم... و بالاخره وارد میدون شدم !
مهم تر اینکه امروز وقتی آخرین Draft رو نشون ر. می دادم، برای اولین بار مکالمه خوبی بین ما رد و بدل شد. امروز برای اولین بار بعد از یک سال پُر از روزهای سختِ تردید و کِهتری، توی نگاهش کمی تأیید و شاید تحسین دیدم. و از دهنش رضایت و امید به آینده روشن رو شنیدم. امروز بعد از حدود یک سال بالاخره یه کوچولو تشویقی که این همه مدت به خاطرش نفس نفس می زدم رو گرفتم. و شاید فکر کنین که جوگیرم و ندید بدید، اما واقعاً همین یک کم برای من یک دنیا نوازشِ کاری بود. یک عالمه Motivation و Encouragement *... 
و خوشحالم... هفته دیگه که به دیدن پ. برم، بهش می گم که چقدر توی روزهای سختِ این هفته، تنها یه فکر کردنِ ساده به انتخاب وضعیت Try در مقابل Trick، تونست چاره ساز بشه و این همه تغییر رو ناخودآگاه ایجاد کنه.
خدایا اول و آخرِ همه اینا شکرت. که چاکرتم به خاطر هر چه هست و نیست.

* نمی دونم چرا یادم نمیاد هم معنی های دیگه این کلمه ها توی فارسی چی بودن، از غرب زدگی نیست، از گُشنگی و عدم عملکرد مغزیه !

نوشته شده در شنبه 17 بهمن ماه سال 1388ساعت 06:30 AM | نظرات (4)

این روزها اینقدر زود و سریع می گذرن، که گاهی حتی نمی شه بشینم و غصه این رو بخورم که چقدر کار دارم، چقدر کار مونده، چقدرش اصلاً قابل انجام هست..
این روزها فقط شبها که می شینم پشت میزِ شام، می تونم درد پشتم رو حس کنم، به تختم با حسرتِ یه خواب آروم نیم نگاهی بندازم، و گاهیم با یه آهنگ تازه از خواننده دوست داشتنیم، جوگیر زیادی بشم.

نوشته شده در جمعه 16 بهمن ماه سال 1388ساعت 08:09 AM | نظرات (1)

و به یکی دیگه از بزنگاه های زندگی نزدیک می شم.
نوشته شده در سه شنبه 13 بهمن ماه سال 1388ساعت 09:33 AM | نظرات (2)

می دونی..
من اون روزها به این کلیپ خیره می شدم و دائم چیزی توی دلم فرو می ریخت. نمی دونم اسمش چی بود. شاید یک جور حسرت. یک غم عمیق. به عمقی که نمی تونستم با هیچ زبونی به هیچ کسی ثابتش کنم.  
غمی که توی اون روزها و شب ها تجربه می کردم، رو هیچ وقت دیگه ای در مورد هیچ چیز یا کس دیگه ای در این دنیا نچشیده بودم. که اصولاً هیچ چیزِ این دنیا هیچوقت به نظرم اونقدر مهم و موندنی نیومد که بخواد این همه غم رو بذاره روی دلِ یه آدم. که اصولاً ارزش این همه غم ها رو نداره..
ولی می دونی... 
حرف س. رو هیچوقت یادم نمی ره که یه روز پای تلفنِ زرشکی رنگ، روی اون کاناپه حصیری کنار شوفاژ، توی تاریک روشنای اتاق بهم زد: زمان همه چیز رو حل می کنه.و زمان همه چیز رو حل کرد. که من، تو، ما، همه توی زمان محبوسیم. و زمان ما رو با خودش می کشه و به جلو می بره. _و خوب حالا دیگه می دونم، که شایدم بعدها ثابت شه که به عقب هم خواهیم رفت._
حالا هنوزم می تونم با شنیدن این کلیپ اون اشک های قدیم رو مزه مزه کنم. هنوزم شاید یه چیزی  از ته مونده خاطره اون روزها و سال ها میاد و توی یه گوشه کوچیکی از گلوم خونه می کنه. اما .. 
دیگه چیزی در درونم فرو نمی ریزه. دیگه هیچ غمی من رو به اون قعرِ عمیق فرو نمی بره.

آره.. زمان همه چی رو حل می کنه، آدم هایی که می بینی، اتفاقاتی که می افتن. حتی غذایی که می خوری و جاهایی که می ری. اونوقت یه روز به خودت میای و می بینی نشستی اونجا، روی کاناپه، کنار پ.، توی فاصله چندمتری با سببِ اون همه بغض، اون بزرگترین درد... و آروم تر از چیزی هستی که حتی خیالش رو هم می کردی. که دیگه نه حرفی مونده که بزنی. نه سوالی که جوابی براش بخوای. و نه دردی که براش بغضی کنی.
گاهی وقتها اینقدر دیر می شه و زمان می گذره، که همه چیز رو یکدفه باد می بره.
و اونوقته که چند ماه بعد، توی یک شبِ آروم، وسطِ زمستونِ خلوت شهر، با همون کلیپ قدیمی به خودت میای و می بینی داری از آخرین اتفاقِ قصه قدیمیت می نویسی. داری بالاخره ثبتش می کنی.
ثبت به تاریخی که لازم بوده گذر زمان حلش بکنه...    

نوشته شده در دوشنبه 12 بهمن ماه سال 1388ساعت 11:36 AM |


Design By : Night Skin